تبليغاتX
و ناگهان....

و ناگهان....

دل نوشته های من

در میان جاده های شب سکوت میکند

دور می شود .کنده می شود

دختری میان دشت پشت به نور ماه قصه می شود

راز میشود

سوزنی میان کاه می شود

دخترک خیره و معطل است

دل هنوز مانده بود و پا دچار رفتن است

کوله اش پر از کنایه های مردم است

نیش میزند مدام

افعیه درون باطنش

لحظه ای درنگ میکند

راه طی شده زیاد.راه مانده مبهم است

میرود ولی غصه می خورد هنوز

باز سکوت میکند .در مسیر رفتن است

دخترک خالی از توجه است

تیر میکشد تمام بند های پیکرش

دست های لاغرش در میان  بندهای کوله اش سنگ میشود

دخترک تمام میشود

دخترک.....

تمام میشود

 http://fc06.deviantart.net/fs71/i/2010/117/f/f/MoonChild_by_ZanaSoul.jpg

 

 

نوشته شده در 90/12/25ساعت توسط دختر کویر|

ا

از خیابان دلت رد میشدم

چراغ قرمز بود

مجبورم کردی آنقدر بایستم تا عاشقت شوم

صدای آن روز هنوز در گوشم موج می زند

صدای تک تک قطراتش را

صدای تیک تیک ساعت هایش را

هرگز نیامدی

لبخند میزدی و راهت را کج میکردی

رز سفید در دست هایم خشک شد

ماه هاست از آن خیابان میگذرم

هنوز نگاهم سمت سایه های بی آغاز توست

کاش فروهر انگشتانت بودم

آن قدر ساده عاشق شدم

که ریز ریز وجودت را هورت کشیدم

هنوز هم میگویم مادر دعایش کن

مادر..... دعایش کن

هر روز از خیابان دلت رد میشوم

و نرگسی های کشف نشده ات را بو میکشم

نفسم را حبس میکنم که طعمت از ریه هایم نرود

صدا کن مرا حتی برای آخرین بار

بگذار گردش نامم را در دهان تو بشنوم

صدا بزن

در این حال آشوبت رهایت نمی کنم

من نرگسی های وجود سبزت را

به رخ تمامیه دنیا خواهم کشید

من تو را کشف خواهم کرد

با تمام اشک هایم خواهم شست تن غبار گرفته ات را

حال راحت تر قدم بردار

که دعای مادری را به دنبالت بدرقه کرده ام

هرگز پاک نخواهی شد

از چین های پر عمق مغزم

یا علی

نوشته شده در 90/10/03ساعت توسط دختر کویر|

رنگ می شوی و روی زندگی من ریخته می شوی

سنگ میشوی توی آب موج می شوی

لیلی و کمانچه می شوی

می کنی مرا سرود و هییییی

تپانچه می شوی

سیبل می شوم نشانه می روی دل مرا و مست می شوی از این شکار

ماه می شوی و توی چاه خاک می شوی

گنج می شوی توی نقشه ای مرا به راه می کشی

همان زمان که می رسم تو باز....... بال می شوی و می روی به هرکجا

لیلی غزل کجا روانه می شوی

دیدمت به آسمان رسیده ای

ستاره می شوی

برای دیدن خدا بهانه می شوی

aks montakhab 3 (14)

نوشته شده در 90/06/18ساعت توسط دختر کویر|

گل سرخی رویید .توی یک بیشه ی دور

و هوایی ابری پشت یک پوتین بود

توی آن کوچه ی تنگ .کودکی اسب سواری میکرد

ماه آن شب توی یک کاسه ی آب موج سواری میکرد

فضا بویی از گندم مزرعه ی آدم داشت

و عروسی آن شب ناگهان تنها شد

چتری آرام روی دریای کویری وا شد

و چقدر تنها شد

گونه هایش ناگاه زیر باران غرق شد

نفسی آمد و رفت

پوتین ها دورتر از فاصله ها می رفتند

لاله ها وا می شد

و فضا عطرآگین

و عروسی آن شب بیوه ای تنها شد

اما

هیچ کس نفهمید لاله های رنگین از کجا سیراب شد

 

نوشته شده در 90/02/12ساعت توسط دختر کویر|

غروب شد و اشک های ماهیان به خاک ریخت

همزمان .....

تنور داغ شد

مرغک حیاط دوباره باردار شد

غروب شد

پیچکی به جرم رویش عمودی اش به دار شد

شیر خسته ای درون جنگلی شکار شد

شمع برای خود گریست و آب شد

صخره ای آیه ای شنید و رام شد

همزمان....

آدمی تباه شد

عشق اشتباه گزین شد

یاد او سراب شد

و

حرف های بی سر و تهش برای عالمی کتاب شد

 

نوشته شده در 89/12/09ساعت توسط دختر کویر|

معصومیت داشتیم

نگاهمان همینی بود که بود

ما طالب محبت بودیم

اما..............

حال...............

نگاهمان..............

ما طالب چه هستیم؟

نوشته شده در 89/10/11ساعت توسط دختر کویر|

مرگ در همین یک قدمیست

کوله بارت بر دوش

سایه اش روی من است

مرگ دوست دیرینه ی ماست

کوله بارم خالیست

توشه ای بردارم

سبدی نان و پنیر. خرده ای هوش. ذره ای اطلسی و شاخه ای پروانه

کمی از لطف پدر . سر سوزن پاکی و نگاه مادر .مهر ایزد با من

کوله بارم پر شده باز

خالییش کردم من

غیبت دیشب من. تهمت آن هفته

و دلی که بشکستم لحظه ای پیش از این

و صدایی که رفت بالاتر از حد مجاز

خالی شد باز این کوله ی خیس

من آماده شدم

فاصله ها هم کم نیست

چشم میبندم

اشهدم را گفتم؟

بوته ای می جنبد و شنیدم که گفت:اشهدت را گفتی.

چشم هایم بسته مهر می کوبندم

لحظه های آخر.....و خدا با من بود و مرا خوب شنید که صدایش کردم

نفسم رفت و نامردی کرد.بازنگشت

من مردم به همین سادگی و آسانی

و در آن لحظه بود که خدا را دیدم

 

 

ممنونم از اینکه نور نگاهتون رو به نوشته هام هدیه کردید.دوستای خوبم این پست آخرین پستی هست که شعرای خودم رو توی وبلاگ گذاشتم.دوستتون دارم.سعادتمند باشید. یاعلی

نوشته شده در 89/09/05ساعت توسط دختر کویر|

 

 هوای تنهایی .هوای غم زده.هوای بارانی

کمی خاموشی .کمی لبخند

قطره ای اشک از چشمی لغزید

سری روی پنجره چرخید

نفسی روی شیشه رنگین شد

دستی گوشه ی پرده را برچید

....زمین ها خیس.لامپ های خسته پا برجا

بوی خاک در هوا پیچید

پنچره با تمام وجودش اشک می ریخت

کاش....

کاش کسی اینجا بود

کسی با من بود

قدم باید زد.بغض را گم کرد.اشک باید ریخت

کاش یکنفر اینجا بود.

 

نوشته شده در 89/07/25ساعت توسط دختر کویر|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

بی تو و بی همه ی شب پره ها می مانم.

مثل آن کفتر صحن،که صدایش پیداست،بهر آن نور خدا میخوانم

پشت این میله ی سخت،دم آن غروب تلخ،می نشینم لب این موج سکوت

و برای تن این حادثه ها پیرهنی می بافم.

دو سه روزیست نمی می آید.

                                 انگار....

کسی می آید

چارقد فاصله را می پوشم

دست آفاق بلند است به دنباله ی راه

وندایی هی گفت:

بی تو و بی همه ی شب پره ها می مانم
نوشته شده در 89/06/13ساعت توسط دختر کویر|

هستی بخش جهان  عشق آفرید

(من کودک 10 ساله ی شهرم) که( شعرهایم بوی خون می دهند)و( آوای زنی) هر ثانیه درونم شعله می کشد .و دوستانی( شب پرست )دارم که خورشید را به طعنه می نگرند. هر ثانیه از زندگی( موج سنگین گذر زمان) را سخت احساس می کنم اما همین کافی ست (زندگی شیرین) است.

زمانی اسمم (عاشق تنها) بود و درون سینه ام (غمباری از عشق). ذهنم اشغال از (خاطرات یک زن) بود آن لحظه زندگی 3 کلمه بیشتر نبود(عشق .تنهایی.غم).همه مرا( دل شکسته) خطاب می کردند. تمام آرزویم در (غروب نکن) معنا می شد.

(مردی با کراوات سرمه ای) از دور نظاره گرم بود اما او هیچ گاه( دریایی شنی )قلبم را درک نمی کرد .

(موجودی به نمام پرستار) از بالینم گذشت  و دردهای جسمم را تخفیف بخشید ولی روحم درگیر بود درگیر( آسمونی زیبا.)

(پ مثل پرستار) مرا (یک پیاله شعر) بخشید طعم آن هنوز زیر دندانم است معجونی گوارا.(خانم پرستار) نزدیک شد و مرا برای یک                 ( اهدا عضو )آماده کرد کدام یک را ببخشم؟

(و ناگهان )فریادم برخواست که( آی زندگی) .درد داشتم.تمام( IT های جهان) از ادراک حالم عاجز شده بودند و یک( DVS )تمام وجودم را فرا گرفته بود.

(شوشتر نگار)( با چشمانت مرا دریاب) که( نوشته های من و تو) بوی درد و دل دارد و کاش( سحر فیلم) از روی ما فیلم می ساخت.

 

 

((دوستای عزیزم تمیم عباراتی که توی (...) قرار گرفته اسم وبلاگای خودتونه.از تمام لینکای وبلاگم کمک گرفتم و این متن و نوشتم))

نوشته شده در 89/04/10ساعت توسط دختر کویر|


آخرين مطالب
» زخم
» لحظه ای......
» لیلی
» آسمانی ابری
» خطای شاعر
» کاش....
» تمام
» بهانه ای برای باریدن
» واهمه
» دوستان

Design By : Pichak